اسلاید شو

مدیریت خانواده > مدیریت ارتباطات در خانواده - خانواده سالم
X
تبلیغات
رایتل

تاریخ : جمعه 25 آذر‌ماه سال 1390


ای کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم.اصلا از این سبک زندگی راضی نیستم، کسی که برای رسیدن به من پاشنه در خانه ما را از جا درآورده بود حالا که زیر یک سقف با هم هستیم انگار من برای او وجود ندارم...




سلام دوستان گرامی. نوشته هایی که در ادامه ملاحظه می فرمایید صحبت های اکثر خانم هایی است که در زندگی مشترک خود دچار طلاق عاطفی گشته اند و همچنان بدون اینکه بدنبال  بهبود شرایط  موجود باشند زندگی را ادامه می دهند. به نظر شما بهتر است در این وضعیت چگونه رفتار کنند؟

 

 

ای کاش هیچ  وقت به دنیا نمی آمدم، ای کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم.اصلا از این سبک زندگی راضی نیستم، کسی که برای رسیدن به من پاشنه در خانه ما را از جا درآورده بود حالا که زیر یک سقف با هم هستیم انگار من برای او وجود ندارم. او فقط می خواست من را به دست آورد، اما حالا من دیگر برای او جذابیتی ندارم. بین من و او دیگرهیچ احترامی نمانده است، بسیار مرا دوست دارد اما با این حال با هم دعوا داریم و من نمی خواهم به هیچ عنوان تن به طلاق بدهم چون می ترسم. از حرف های فامیل وحشت دارم، از وارد شدن به جامعه و روبه رو شدن با برخوردهای مردم در محیط های کار و هر جای دیگر نگرانم چون مسائلی را خود به چشم در مورد کسانی که طلاق گرفته اند دیده ام به خاطر همین است که به این زندگی نکبت بار ادامه می دهم. من و همسرم دیگر برای هم نیستیم و از هم طلاق گرفته ایم اما نه به صورت قانونی، به صورت عاطفی و پنهانی و سندی رسمی برای طلاق مان وجود ندارد.

 

 

شادی و نشاط در خانواده

دارم چی کار میکنم. سرم رو انداختم پایین، چقدر بی خیال شدم، بدون فهمیدن دور وبرم راه میرم. این جاده تمومی نداره انگار دارم خودم رو گول می زنم! پیر شدم وکم حوصله زود از کوره در میرم، اما فایده نداره دیگه طاقت ندارم تموم شدم . می فهمی؟

دلم گرفته، دلم هوای حرم آقا رو کرده همه اون سکون و سکوت رو می خوام با هم؛ از این همه چرخیدن دور خودم خسته شدم .

دیوونه شدم، هی غر می زنم، به زمین و زمان اما مگر فایده ای هم داره؟

تلفن و که جواب می دم یه نفر از اون ور خط میگه خاله جون اون بار که زنگ زدم یک خانمی گوشی رو برداشت که صدایش خیلی هیجان داشت. شما بودید؟ سکوت می کنم من خیلی وقته هیجان زده نشده ام.

اوایل برایم قصه میگفت، مرتب اشعار و لطیفه های بامزه تعریف می کرد، لبخند به لب داشت، گویی در چشمانش زندگی موج می زد، مراقبم بود، گاه با هم آواز می خواندیم و ... اما اکنون چه! دیگری گویی در خانه ما رونقی نیست! انگار خدا به آشیانه ما نمی تابد، مگر چه شده؟ مگر نه اینکه

 

 

 

کنترل خشم

از لج شوهرم تصمیم گرفتم  دقیقا همون کاری و انجام بدم که می دونم ناراحت و عصبانی می شه!  اما هنوز دودل بودم. ترسیدم دوباره کتکم بزند. اما فکر نکنم جرئت بکند. هنوز جوهر برگه تعهدش توی اداره پلیس خشک نشده. برای همین معطل نکردم و رفتم سراغ کمد لباس‌ها. در را باز کردم و میان اندک لباس‌هایی که آویزان بود؛ به جستجو پرداختم. خیلی زود پیدایش کردم. برای لحظه‌ای پشیمان شدم و دست انداختم بقیه لباس‌ها را عقب جلو کردم. اما وسوسه‌ای مرموز ـ که هر دم بیشتر می‌شد ـ وادارم کرد همان را انتخاب کنم. رضا همه چی را فهمید. آمد پشت سرم از تو آینه بهش نگاه کردم. دیگه رفتارش برام آشنا بود. توی این یک‌سالی که اینجاییم؛ هر بار یک جوری رفتار می‌کرد. و من مطمئن بودم که حسابی لجش و در آوردم. پارسال توی جشن عروسی خواهرش کلی تحقیرم کرد اما میدونم همه‌اش زیر سر کیه!
این بار دست‌های سردش را گذاشت رو بازوهام ، اونقدر چندشم شد که تندی خودم را کنار کشیدم کنار. انگار یادش رفته؛ چه جوری با من برخورد کرده!

 

 

ارتباط با خانواده همسر

یادمه از یک هفته مونده به عروسی نصیحت های پدر شوهر و مادر شوهرم شروع شد، پدرشوهرم می گفت عروسی نگیرین، مادرشوهرم همش می گفت: حالا حتما می خواین عروسی بگیرین؟ درحالی که دوماه پیش پدر و مادرم با حمید رفته بودن و سالن اجاره کرده بودن.  وای خدای من همه صاحب نظر شدن! چقدر ساز مخالف زدن و حتی برای منی که  بهترین مراسم عقد و خونوادم برام گرفته بودن حاضر نبودن عروسی بگیرن من می دونم همش به خاطر اینه اونا سطح طبقاتیشون از ما پایین تره؛ برای این داماد جدیدشون که این جوری نیستن خوب پسر خاله شونه دیگه، به من می گن ما بین دختر و عروس هیچ فرقی نمی زاریم، اما می زارن. مثلا شما نمی دونین برای مهریه چه اداهایی در آوردن، مهریه چیه آقا خیلی کارهای دیگه که اصلا روم نمیشه بگم فقط در کل بگم هرکار می کنم نمی تونم ببخشمشون حتی خودم نتونستم بهشون بگم ولی شوهرم بهشون گفته و اونا به روی خودشون هم نیاوردن که هیچ ... شوهرم هم انگار نه انگار حقش ضایع شده. از همه بدتر مگه پدر و مادر من چه گناهی کردن، باور نمی کنن از هیچی برا دامادشون کم نزاشتن ولی همینا داران شوهرم و به بابام بد بین می کنن، فکر می کنم براش دعا گرفتن که همش از فامیلاش دفاع می کنه و منو مقصر می دونه و حتی الان ازدواجمون روهم زیر سئوال برده، شما بگین من چیکار کنم از این همه تبعیض دروغ و ریا! شوهرم به تنهایی خوبه اما فقط کافیه یه دقیقه فقط یک دقیقه پای فامیلاش بیاد وسط. خوب ما چاره هم نداریم  شاید همسرمم زیاد مقصر نباشه اما اما ...  هیچ چیز نتونسته ارومم کنه روز به روز با یاداوری ظلم هایی که در حقم کردن افسرده تر میشم بی احترامی های خونوادش که دلمو اتیش می زنه من از روز اول سعی کردم مثه دخترشون همه کار براشون بکنم و چه قدر که از حقم به خاطر اونا زدم ولی حالا چی نصیبم شد پدر مادرم همش نصیحت و سرزنش می کنن که خودت خواستی در حالی که صد برابر بهتر از اونا نصیبم می شد چیکار کنم ..... به خودم می گم باید اخرش بهشون بگم تا تو دلم نمونه اخه خیلی پررون به رو خودشون نمیارن که هیچ بدتر طعنه هم می زنن خواهش می کنم راهنمایی کنید.

 

 

عقد و نامزدی

مثل همیشه دیر اومدم انقدر دیر که مهمونی تموم شد.

من زیاد اهل گفتگوهای خاله خانباجی نبودم و نیستم. تا وقتی مجرد بودم روزا که همش سرم به کار گرم بود و اکثر روزای سالو بعد از کار یه جا یه کلاسی داشتم و شب که خسته می رفتم خونه بعد از شام پای تلویزیون که می نشستم مامانم هم پهلوم می نشست و ماوقع روزو برام تعریف می کرد و منم یه چشم خواب و یه چشم به تی وی و یه گوش به مامان و یه گوش به تی وی می شنیدم و گاهی هم برای دلخوشی مامان یه اظهار نظری و همین. بعد از ازدواج دوست داشتم همیشه به همون خونسردی و بی خیالی بمونم که نشد... حالا می گم چرا. راستش دوستمون بلفی جون یه پستی درباره سوغاتی دادن مادر شوهرش نوشته بود که بهش قول دادم (البته خیلی وقت پیش) براش از تجربه های خودم بنویسم که قدر مادرشوهرشو بدونه.

من همسر دوم همسرم هستم که از ازدواج ناموفقش با یه خانم آلمانی دو دختر داره که با مادرشون زندگی می کنن. همسرم برنامه نویس کامپیوتره و تو یه شرکت برنامه نویسی کار می کنه، بیست و چند ساله که آلمان زندگی می کنه و کارش هم همینجاس اما اونموقع که ما برنامه ازدواج داشتیم یه قرارداد هشت ماهه با شرکتشون بست که کاراشو تو ایران و تو خونه انجام بده و ماهی یه بار بره شرکت برای هماهنگی کاراش. از اولش قرار نبود خیلی دربند رسم و رسومات باشیم و خیلی ساده نامزد کردیم و تو محضر عقد کردیم و عروسی هم نمی خواستیم بگیریم فقط گفتیم چون منم باید از ایران برم یه مهمونی خداحافظی می گیریم و فامیلای نزدیکو دعوت می کنیم که اونم به همت و لطف فراموش نشدنی برادرم و همسرش تبدیل به یه مهمونی مجلل (البته با مهمونای محدود) در منزلشون شد که خرجشم به عنوان کادوی ازدواجمون خودشون دادن و هیچی ازمون نگرفتن. خب تا اینجا که همه چی عادی بود. از خونواده همسرم فقط یه برادرش تو ایرانه و مادرش که البته یه برادر مهربونم داره که مبتلا به سندرم داونه و با مادرش زندگی می کنه. دو خواهر و یه برادرش آلمان و برادر بزرگترش که از چهل و پنج سال پیش آلمان بود همزمان با اومدن من به اینجا با خونوادش رفتن تایلند. روز بعله برون ما که تقریبا شبیه نامزدی هم بود همسرم یه انگشتر بهم هدیه داد و یه زنجیر گردنبند و مادرش هم یه تو گردنی و برادرش هم یه سکه تمام و خاله اش هم یه زنجیر باریک دستبند که البته من خودمم طلای ظریف دوست دارم خداییش. چهارم دی ماه ما نامزد شدیم و من و مادرم اواخر همون دی ماه سفر حج داشتیم و قرار عقدمون برای بعد از حج بود. مادرم برای خداحافظی با فامیل یه مراسم ختم انعام گرفت و همه رو دعوت کرد و همونجا هم از همه حلالی گرفتیم. منم برای احترام مادر شوهرمم دعوت کردم و اونم با یه جعبه شیرینی اومد ولی وقت خداحافظی به من گفت تو باید برای خداحافظی بیای خونه خودمون منم که هنوز اونموقع گوشی دستم نیومده بود معنی این کارا چیه گفتم چشم و فرداش که فقط یه روز به پروازمون مونده بود و تا آخرین روز باید سرکارم می رفتم و خونه هم پر بود از فامیلی که برای خداحافظی و بدرقه می اومدن. اینم بگم ما با فامیل پدریم که خیلی هم ماشاالله پرجمعیتن رابطه خیلی نزدیکی داریم و تو همه برنامه های همدیگه حضور فعال داریم. خلاصه من رفتم خونه مادرشوهرم و ایشونم به عنوان توراهی به تازه عروس تازه نامزدشون یه بسته پاستیل و یه بسته شکلات افترایت After eight آلمانی با یه پاکت پسته دادن و رفتم خونه. یادمه تا رسیدم خونه به شدت نیاز به دستشویی داشتم و شکلاتا و پسته رو گذاشتم رو میزی که خواهرا و خواهرزاده هام دورش نشسته بودن و همونطور که می دویدم تو توالت داد زدم بچه ها شکلاتا را باز کنید بخورید و رفتم دستشویی و بعدم تو اتاقم داشتم لباس عوض می کردم که یهو همه تو هال منفجر شدن از خنده. اینم بگم خواهرزاده و برادرزاده هام اکثرا تو سن جوونی هستن و از اونجایی که من همیشه تو خونه سربسر همه می ذاشتم همه هم دنبال فرصت می گشتن تا منو دست بگیرن و تلافی کنن خلاصه رفتم دیدم بچه ها به چشم به هم زدنی پاستیلا رو بلعیدن و افترایتا رو که باز کردن دیدن همش به طرز وحشتناکی (حداقل) یه دور آب شده و دوباره منجمد شدن و اون عصاره نعنایی توی شکلاتا زده بود بیرون و هرپاکت شکلاتو که باز می کردی با قیافه اسفناکی از شکلاتا روبرو می شدی و این باعث شده بود که همشون تازه برن سراغ تاریخ مصرفا... حدس بزنید... پاستیله دو ماه و شکلاته یه سال و یه ماه از تاریخش گذشته بود... همشون غش غش می خندیدن و می گفتن خاااااااااااااااااااالههههههههههههه چقدر مادر شوهرت تحویلت گرفته... بعدم پسته ها رو در آوردن که تو این پاکتای کاغذی که قدیما توش میوه می ریختن بود و کمی هم به پاکته خندیدن و اونا این شکلی  و من این شکلی ... این اولین لطف مادر شوهرم بود اما نه آخرینش... اون روزا روزای قشنگ زیارت و دیدار جایی بود که یه روزی برام جزو آرزوهای محال به شمار می اومد و حیف بود با این فکرا خرابش کنم و اصلا دیگه بهش فکر نکردم اما بعدها که هی کم کم بعضی رفتارا علنی تر و واضحتر شد کم کم خیلی چیزای نادیده گرفته شده گذشته هم دوباره به یادم افتاد و گاهی آزارم می ده اما اینا رو تا به حال به هیچ احدی از خونواده همسرم حتی به خودشم نگفتم... همسرم اونموقع آلمان بود البته.

از مکه که برگشتیم هم شوهرم آلمان بود و ما دو روز تو خونه از مهمونایی که به دیدنمون می اومدن پذیرایی کردیم و شب سوم تو سالن ولیمه دادیم که مادرشوهر عزیز لطف کردن و همون شام ولیمه رو که دعوت کردیم اومدن اصولا هم ولیمه رو به کسی می دن که دیدن اومده باشه یا بدونیم که حتما دیدن میاد و اگه کسی ما رو ولیمه دعوت کنه حتما سعی می کنیم قبلش کادوشونو ببریم که فکر نکنن برای شام مجبور شدیم کادو ببریم. مادرشوهرم اما کادوی مارو همون شب آورد و اصلا خونمون نیومد (اینارو که می گم بعدا به یه موضوعاتی مربوط می شه).برای مادرم پتو و برای من انگشتر طلا آورد و شب هم خودم با خواهرزادم بردیم رسوندیمش. اون برادر شوهرم که ایرانه اصلا نیومد که بعدا منم با سوغاتی تپلی که براشون برده بودم خجالتشون دادم و خاله و دخترخاله اش هم نیومدن و از بهمن تا عید و حتی تا اردیبهشت گفت می خوام بیام دیدنتون و خبری هم نشد که البته ایشونم سوغاتیشونو تو عید دریافت نمودن. اینم بگم کلا این خونواده محترم خیلی عادت دارن به وعده دادن و منت گذاشتن و عمل نکردن یکیشم اینکه مادرشوهر جان با کلی اهن و تلپ جلوی همسرم منت گذاشت سرم که من می خوام برات آش پشت پا بپزم که گفتم نه زحمت نکشید خواهرام می پزن و ادی به غبغب انداخت که اونا برای خودشون بپزن منم برای همسایه هام می پزم و این حرف همونجا تموم شد و رفت تو بایگانی اصل منته بود که سرم گذاشته شد دیگه...  که البته منم وقتی تو مکه دیدم خبری از عمل به وعده اش نیست کلی با خواهرام پای تلفن کل کل کردم که برای مادر شوهرم با آژانس یه ظرف بزرگ آش بفرستید و چون نمی خواستم دلیلشو براش بگم به سختی راضیش کردم تا این کارو بکنه. بعد از عقدمون مادر شوهر رفت حج عمره و بنده برای جبران زحمت براش آش پشت پا پختم و برای همسایه هاش فرستادم و ایشون از اونجاییکه بسیار آدم خودنماییه خیلی از این بابت خوشحال شد و وقتی برگشت ما یه هفته بعدش برای همیشه عازم آلمان بودیم و مادرشوی گرام فرمودن به خونوادت بگو برای من آش نفرستن من خودم برات آش می پزم و که البته بعد از شرمنده نمودن اینجانب با این مراحم این وعده هم رفت پیش اون یکی خداوکیلی فکر می کردم ترفند آش پختنم اثر خودشو کرده که خب زهی خیال باطل...

 














ارسال توسط فاطمه سالمی
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
نظرسنجی